«

»

آذر ۲۸ ۱۳۹۴

عروسی خاله سمیه و عمو مهدی ، مهمانی

در طول هفته که درگیر درس و مشقمون بودیم و خبر خاصی نبود ، میریم سراغ آخر هفته:

۵شنبه ۲۶ آذر :

من صبح ساعت ۱۰٫۳۰ باید جایی می بودم ، آندیا رو ساعت ۱۰ بیدار کردم و بردمش پیش فرید و همون جا کیک و شیر خورد و حسابس کمک باباییش کرد و بهش خوش گذشت و من که ظهر رفتم دنبالش گفت الان نمیام و دیرتر با بابا میام. حوالی ساعت ۱ با باباش اومدن خونه و ناهار خورد و حمامش کردم و یکمی تلوزیون نگاه کرد (هر چی بهش گفتم شب می خواییم بریم عروسی و بخواب ، گفت خوابم نمیاد و نخوابید) و ساعت ۵ رفتیم آرایشگاه ، حوالی ساعت ۶٫۳۰ خونه بودیم و حاضر شدیم و ساعت ۸ با مامانی فرزانه و خاله انسیه و خاله فرنوش و خاله سمیه و خاله سحر ، همگی با هم رفتیم عروسی اون یکی خاله سمیه و عمو مهدی ، شب خیلی خوبی بود و حسابی هم به ما و هم به اندیا خوش گذشت ، حوالی ساعت ۱ بود که مامان فرزانه و بابا احمد خداحافطی کردند و اندیا رو هم که حسابی رقصیده بود و خسته شده بود با خودشون بردند و شب رو اونجا خونه مامانی خوابید و من و بابایی هم موندیم عروسی تا حوالی ساعت ۳

۱

۳

۲

جمعه ۲۷ آذر:

صبح ساعت ۱۱ ، خانم کوچولوی ما بیدار شد و صبحانه اش رو خورد و مشقاش رو هم بردم خونه مامانی و اونجا انجام داد و ناهار هم مهمون مامانی و بابا احمد بودیم و بعد از ظهر اومدیم خونه و استراحت کردیم و خوابیدیم و شب هم رفتیم مهمونی.

۴

۶

۷

۶۶۶