«

»

دی ۱۲ ۱۳۹۴

آخر هفته

۵ شنبه :

صبح که بیدار شدیم رفتیم خونه مامانی فرزانه و ناهار هم اونجا بودیم ، آندیا و آناهید هم حسابی با هم بازی کردند

آناهید با کلاه بابا احمد

آناهید با کلاه بابا احمد

۲

ناهار روز ۵شنبه ، منزل مامانی

بعد از ظهر اومدیم خونه و استراحت کردیم و شب رفتیم عروسی یکی از دوستان

۳

۴

۵

جمعه :

آندیا ظهر بیدار شد و چون ما درگیر نظافت خونه بودیم ، یکمی تلوزیون دید و بعد از ظهر که کارمون تموم شده ، به درسش رسیدیم و بعدش شام با دوستان رفتیم بیرون و بعد از شام هم رفتیم مهمونی

  • رفته بودیم مهمونی و سرسره داشتن و اندیا خیلی خوشش اومد و گفت هر وقت ستاره هام زیاد شد ، جایزه کار نیکم ، برام سرسره بخرید! هر چی براش توضیح میدم که سرسره نهایت ۳ ماه دیگه تحمل وزن تو رو داشته باشه و بخریم می مونه و قابل استفاده نیست ، چونه میزنه
  • آندیا رفت بگه نزدیک بود نتونی این کار رو انجام بدی گفت : داشتی نمی تونستی این کار رو انجام بدی