«

»

فروردین ۲۱ ۱۳۹۵

۱۳ به در امسال _ تولد سارینا جون

امسال سیزده به در بارون خیلی خیلی شدید بود و ما هم پیش بینی هوا رو دیده بودیم و میدونستم ، ضمن این که آندیا کلی تکلیف داشت که باید در طول عید انجام میدادیم و نداده بودیم و همش مونده بود برای روز آخر ، لذا به خانواده ها و دوستانی که پیشنهاد بیرون رفتن داده بودن ، گفته بودیم که ما خونه می مونیم.

صبح روز ۱۳ به در بیدار شدیم و بعد از صبحانه نشستیم به درس خوندن و پیک حل کردن و کاردستی های پیک رو خانوادگی درست کردن     😀

یکمی که درس خوندیم ، حوالی ظهر آندیا گفت که  : من به ماهی هام قول دادم که روز ۱۳ به در آزادیشون کنم ، حتما امروز بریم آزادشون کنیم !

خلاصه در اون بارون شدید رفتیم روستای لموک که یه آبندون داره و ماهی هامون رو آزاد کردیم و برگشتیم خونه و ادامه درس تا غروب.

غروب تر که شد ، خاله فروغ زنگ زد که اگر خونه هستیم بیان عید دیدنی ، ما هم پیشنهاد دادیم که شام بریم میان رود ، به باقی دوستان خبر دادیم و دور هم رفتیم میان رود و آقایون برامون جوجه کباب درست کردن که عملا نصفش رو سوزوندن 😀

اینم چند تا عکس دخترم در روز ۱۳ به در :

۱

۲

۳

۴

اول این هفته آندیا اومد خونه به همراه یک کارت تولد که برای ۵شنبه ، تولد دعوت شده بود در منزل دوستش سارینا

اولش فکر کرد که مامانا هم هستن و خیلی دوق رفتن داشت ، بعد که دید تنهایی باید بره یکمی دو دل شد و گفت نمیرم ، بعد که دوستش نونا گفت که میره تولد ، آندیا هم اومد خونه گفت دلم میخواد برم اما لباس ندارم! باید برم آرایشگاه و…   حالا چند دست لباس که با سلیقه خودش به تازگی خریده و خیلی هم شیک هستن تو کمد داره !  خلاصه میگفت نمیخوام پرنسسی باشه ، میخوام پیراهن عروس ساده تنگ باشه ، چون تم تولد السا هست !  خودش پیشنهاد داد بریم بازار و با پول عیدی هاش پیراهن بخره ، از ساعت ۳٫۳۰ تا ۷٫۳۰ ، کل مغازه های شهر رو دور زدیم تا پیراهنی که مد نظرش بود رو گیر آوردیم ، یک پیراهن ساده و سفید و تنگ که یک دنباله از پشت با دکمه بهش وصل میشه و میشه در آورد دنباله رو (که آندیا در آورد) ، آرایشگاه رو موفق شدیم راضیش کنیم که به لباست موی باز میاد و آرایشگاه نیاز نیست.

موبایلش رو شارژ کردیم و با خودش برد تولد ، خودم باهاش رفتم و شماره هامون رو به مامان سارینا جون دادم و دخترک رو سپردم دستش اومدیم خونه ، چند باری آندیا زنگ زد خیلی بهمون خوش میگذره  دوستام همه هستن و دیرتر بیایین دنبالمون ، دیگه حوالی ساعت ۶٫۳۰ زنگ زد که تموم شد و بیایین دنبالم ، بی نهایت بهشون خوش گذشت و تجربه خوبی بود براش تنهایی تولد رفتن.اینم عکسی که مامان سارینا جون از تولد برامون فرستاد:

photo_2016-04-09_11-53-06

photo_2016-04-09_11-53-31